مساله انتخابات شورایاری‌ها و عدم مشارکت مردم
محمود میر لوحی- نماینده شورای اسلامی شهر تهران در ستاد هماهنگی شورایاری ها
قصه من و تهران
سینا رحیم پور- سردبیر ماهنامامه شورایاران
پویایی شورایاری‌ها در گرو مطالبه‌گری مردم
محبوبه محمدی- مدیر روابط عمومی ستاد هماهنگی شورایاری
زمینه برای مشارکت همه ما فراهم است
سید آرش حسینی میلانی/ نایب رئیس ستاد هماهنگی شورایاری‌ها
وضعیت روانِ اجتماعی تهران با محوریت محله در گفتگو با الهام فخاری بررسی شد:
در بحث تعلق به محله دچار تعلیقیم
اجاره نشینی از اهمیت محله در دیگاه ساکنانش کاسته است
تاریخ انتشار:
سه شنبه ۴ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۲۴
Share/Save/Bookmark
۰
در بحث تعلق به محله دچار تعلیقیم
محله در تعریف امروز با گذشته بسیار متفاوت شده است؛ آن محله های قدیم، خانه های بزرگ با حوضچه های آبی و مردمی صمیمی که همه از احوال هم با خبر بودند، امروز جایشان را به برج هایی بلند داده اند با آدم هایی که حتی همسایه واحد کناری خود را نمی شناسند. با از بین رفتن سبک و سیاق محله های قدیمی و جایگزین شدن قوانین شهری بر محله ها، نه تنها از میزان صمیمیت بین شهروندان کاسته شد بلکه مشارکت های مردمی نیز به محاق رفته است. یکی از مهمترین دلایل به وجود آمدن این وضعیت، اجاره نشینی است که باعث شده کمتر کسی احساس تعلق به محله را داشته باشد. وقتی ساکنان محل به آن هیچ عِرقی نداشته باشند، تغییر و تحولات و یا تخریب آن نیز برایشان چندان اهمیتی ندارد و این یکی از مهمترین مسائلی است که تهران از آن رنج می برد.
الهام فخاری، روان‌شناس و عضو شورای اسلامی شهر تهران و ری و تجریش و رئیس شورای اسلامی استان تهران معتقد است :« تمدن بین النهرین و خاورمیانه، تمدن بسیار کهنی است و اگر قرار است تغییری صورت بگیرد باید براساس همان شناسنامه و هویت، تغییر و تحول ایجاد شود. ما می دانیم که ایستادگی در برابر تغییرات نسلی، کار اشتباهی است و از سمتی دیگر می دانیم که راه چاره این نیست که وادادگی کامل صورت بگیرد این تغییر و تحولات می توانستند به شکلی باشند که اجتماعات محلی به طور کل از بین نروند». اصولا آموزش شهروندی برای توجه به محله و شهر خود در کشور ما جزو بی اهمیت ترین موضوعات تلقی می شود که بی توجهی به آن، بلبشوی امروز در محلات را رقم زده است. ما از ریشه های خود جدا مانده ایم و انگار که به هیچ زمینی متعلق نیستیم و زمینی که روی آن راه می رویم از آن ما نیست و همین است که بی اهمیتی و بی توجهی شهروندان را به همراه دارد.
گفتگوی ما با الهام فخاری در خصوص عِرق به محله و اهمیت آن در سیستم شهری را در ادامه بخوانید:

در ابتدای بحث می خواهم بپرسم آیا می توان مساله شهرنشینی و عِرق به محله را، یک مقوله اجتماعی-روانی دید، که بتوان درباره آن سخن گفت؟
اگر بخواهیم از نظریه های روانشناختی استفاده کنیم شاید بهترین نظریه برون فن برنر باشد. نظریه سیستم های رشد می گوید که هر آدمی در سیستم های چند لایه، رشد و تحول می کند؛ یکی از این سیستم های چند لایه که خیلی هم دور از مرکز نیست، محله و جامعه محله است؛ پس محله چه روی ویژگی های روانشناختی افراد و چه روی مهارت های اجتماعی شان، تاثیر متقابل دارد و در عین حال خانواده یا ساکنان محله می توانند روی پربارتر بودن محله یا صرفا، ساختار کالبدی آن اثر داشته باشند. اگر بخواهیم به پیشینه شهری و روستایی برگردیم، محله صرفا یک مقتضای جغرافیایی نیست. آنچه ما از محله ایرانی می شناسیم یک ساختار منسجم و هم پیوند است که نه تنها آدم ها با هم پیوند می خورند بلکه حتی سازه شهری، خانه ها و مغازه ها هم به نوعی در هم تنیده و معنادار در کنار هم قرار دارند. محله فقط چند خانه نیست بلکه دارای ساختار اقتصادِ تجارت محله ای هم هست و بین کاسب ها و اهالی محل، یک رابطه اقتصادی-اجتماعی برقرار است. اهالی محله ایرانی در سیستم اجتماعی شان، نسبت به کم توانان و کسانی که دچار مشکل هستند، واکنش نشان می دهند در واقع هم ساختار کالبدی شهری و هم سیستم اجتماعی در هم تنیده شده اند. در این سیستمِ محله، یکباره مساله سیاست های شهری ورود می کند و از مردم محله می خواهد که دیگر نگران مسائل محله نباشند و حتی آن ها را به حاشیه می رانند. به عنوان مثال به اهالی محل می‌گوید به شما ارتباطی ندارد که دیوارهای محله چه رنگی داشته باشند، این را شهردار منطقه تعیین می کند. در گذشته این اهالی محل بودند که برای محله تصمیم می گرفتند که در ایام نیمه شعبان چه کنند یا در ماه محرم چطور محله را سیاه پوش کنند. در بعضی از محله ها شبیه خوانی داشتیم و همه این ها نشان از یک اجتماع پر و پیمان دارد که از پرفورمنس و نمایش بومی گرفته تا آواز پنبه زنی که کوچه به کوچه می رفته و نوعی شهروند آشنایی و پیوند با سابقه بین این ها به وجود می آورده است. اما در این شرایط، سیاست های شهری تمرکزگرا تصمیم می گیرند که به یک مقیاسی از زمین مجوز مجمتع بدهند، اتفاقی که برای مجمتع کوروش و برای محله آن افتاد. کسی نظر اهالی محل را برای ساخت چنین سازه‌ای نمی پرسد. ماشین های سنگین می آیند و گودبرداری اتفاق می افتد، پس از آن، آدم های غریبه ای به مجتمع می آیند که اهالی محل در جریان و در پیوند با آن ها نیستند.

محله یک رکن شهری مهم بوده است که عواملی مانند برنامه ریزی مرکز محور، تغییر نوع زندگی و ورود افراد جدید به نوعی از اهمیت آن کاسته است. این ها چه آسیب هایی به لحاظ روانی به محله وارد کرده است؟
می خواهم یک مقایسه ای کنم با شهرها یا کشورهایی که نوپدید هستند؛ مهاجرانی که به کشوری می روند و بی توجه به بومیان آن سرزمین، سازه های خود را می سازند از طرفی ما با شهرهایی با ساختارهای کهن نیز روبه رو هستیم؛ تمدن بین النهرین و خاورمیانه، تمدن بسیار کهنی است و اگر قرار است تغییری صورت بگیرد باید براساس همان شناسنامه و هویت، ایجاد شود. ما می دانیم که ایستادگی در برابر تغییرات نسلی، کار اشتباهی است و از سمتی دیگر می دانیم که راه چاره این نیست که وادادگی کامل صورت بگیرد. این تغییر و تحولات می توانستند به شکلی باشند که اجتماعات محلی به طور کل از بین نروند. نکته دیگر تفاوت دو واژه شهروند و شهرنشین است. ما امروز با یک جامعه شهرنشین طرفیم؛ جامعه شهروندی، دارای مهارت اجتماعی ای است که جامعه شهرنشین از آن بی بهره است؛ جامعه شهرنشین بیشتر یک جامعه مصرف کننده است اما جامعه شهروند، جامعه ای تعامل گر است و خودش در رویدادها و فرآیندها مشارکت دارد در صورتی که شهرنشین در یک تاریخ مشخص عوارضی پرداخت کرده و انتظار دارد در یک ساعت مشخص، زباله اش جمع آوری شود. اما چطور امکان پذیر بود که جامعه محلی به همان شکل باقی بماند؟ آنچه ما در تهران با آن روبه رو هستیم به معنای تعامل اجتماعی و ساختار شهرسازی محله است. کسی که به یک محله تعلق دارد، حتی نگه‌داری آن سازه هم برایش معنای متفاوتی پیدا می کند تا فرد غریبه ای که وارد محل می‌شود و فقط متراژ زمین برایش اهمیت دارد در این شرایط بار عاطفی ماجرا کاهش پیدا می کند. از طرف دیگر پایداری افراد در یک محله شهری به مراتب کمتر از گذشته است. غلبه ارزش ملک در تهران، تعیین کننده ترین مساله است. امروز دیگر مساله ما انتخاب محل زندگی نیست، بلکه مساله این است که کجا می شود خانه ای داشت؟ در بهترین حالت می توان قرارداد دو یا سه ساله داشت. آن شکلی از زندگی که برای حاشیه نشین ها وجود دارد، نوع کمرنگ ترش، برای اجاره نشین ها هم صدق می کند. حاشیه نشینی به معنی استقرار در کمربندی های شهری نیست، اتفاقا حاشیه نشینی در متن تهران  و نوعی تعلیق در زمان و مکان است؛ معلوم نیست به سمت آینده که می روید اوضاع بهتر می شود یا بدتر. در یک مقیاسی این مساله در مورد مستاجرها هم صورت می گیرد. بهتر است یک پایشی صورت بگیرد که چند درصد تهرانی ها مستاجر هستند و مستاجر چقدر می تواند روی باقی ماندن در فضایی که امروز در آن قرار گرفته است حساب کند؟ این جابه جایی ها درتهران تشدید شده است و هرچه سالِ اقتصادی سخت تر می شود، این جابه جایی ها به سمت حاشیه نشینی افزایش پیدا می کند. در این وضعیت تعلق اجتماعی و محله ای، به حداقل می رسد و اینجا اقتصاد ناسالم و ناپایدار، بافت اجتماعی محله را در کام خود گرفته است و به آن صدمه می زند. حتی کسانی که مالکیت دارند، لزوما در ملک خودشان مستقر نیستند بلکه ملک خود را اجاره داده اند و به جایی دیگر نقل مکان کرده اند. با توجه به اینکه ما نسبت به مکان زندگی مان، به جهت قیمت های عجیب ملک در تهران، انتخابگر نیستیم، افراد لزوما نمی توانند محل زندگی شان را نزدیک به محل کارشان انتخاب کنند. ما ساعت های زیادی را در رفت و آمد از دست می دهیم و این در حالی است که مردم تهران، مردم پرکاری هستند. آن ها ساعت های زیادی از صبح و عصر را در ترافیک شهری می گذرانند و زمانی که به خانه می رسند چقدر انرژی دارند که صرف بافت محلی خود کنند؟

برای مثال من حدود دوازده یا سیزده ساعت در محله دیگری کار می کنم و اتفاقا ممکن است اتفاقات محله ای که در آن کار می کنم من را بیشتر جذب خودش کند تا محله ای که در آن زندگی می کنم. می خواهم از شما بپرسم که کدام محله، محله زندگی من است؟
تعلیق به همین معناست؛ آیا شما به محل خوابگاهتان تعلق دارید یا به محله ای که در آن ساعت های طولانی کار می کنید؟ ما بین این ها معلقیم چون هیچ کدام از این محله ها به درستی شما را نمی پذیرند در صورتی که اگر مکان های زندگی و کار نزدیک به هم باشند که یکی از ویژگی های محله های شهری ایرانی است، مشغولیت ها، گذران وقت و اجتماعی که افراد با آن سروکار دارند نیز در همان ساختار تعریف می شود و این، تمرکز را بیشتر می کند و هرجایی که تمرکز بیشتری وجود داشته باشد، دستاوردها نیز بهتر است.

در این صورت شما معتقد هستید محله هایی که هنوز بافت قدیم و محله گونه خود را حفظ کرده اند، دارای پیوندهای قوی تری هستند؟
محله هایی داریم که اتفاقا  از این پیوند برخوردار هم بوده اند و نیاز به جابه جایی نداشته اند و تکلیف آدم با آن بافت مشخص است. به طور مثال، ساختار محله ایران در مرکز تهران، از نوعی انسجام برخوردار است و تعریف اجتماعی مشخصی دارد از طرفی وقتی آدم ها به طور نسلی و خویشاوندی، در محله ای پایدار هستند، نسبت به یکدیگر، نظارت و پایش اجتماعی دارند. در کلان شهرها مردم می خواهند از آن نظارت های محله ای و بومی خارج شوند و به سمت ابرشهرها که کمتر تمرکز محله ای دارند بروند. در واقع همه ی این ها دو روی سکه است؛ نظارت محلی، فضای بی دفاع شهری را کاهش می دهد اما از طرفی ممکن است با بعضی از آزادی های شخصی افراد در تعارض باشد. ممکن است منتقدان این پاسخ را بدهند که «مگر می شود تهران را در پنجاه سال پیش نگاه داشت؟» تا حدی هم حرف درستی می زنند چرا که تراکم جمعیت و سازه ها تغییر کرده است. اما سوال این است که ما هیچ راه حلی نداریم جز یاد کردن از نوستالژی ای که دیگر وجود ندارد؟ یا الزاما تن به ضعف تعامل های اجتماعی و خوابگاهی شدن محله ها بسپریم؟ من فکر می کنم راه حل جایگزین وجود دارد؛ ساختمان های بلند به نوعی یک محله افقی در ساختار عمودی هستند.

 اما در همین مجتمع ها از ارتباطات منسجم که در محله های کف شهر می دیدیم خبری نیست
علتش این است که در ساختمان های بلندمرتبه، مستاجر بیشتر است و شما با یک خانواده مشخص روبه رو نیستید و حتی ممکن است این جابه جایی ها، تنش زا هم باشد اما خودِ ساختارهای عمودی، وابسته به تعداد واحدها، می توانند محله های خوبی باشند؛ نمونه موفق آن در محله اکباتان اتفاق افتاده است که هم از نظر شورایاری ها و هم بافت محله ای، دارای انسجام محله ای است. کسب و کار محله ای در همان بافت وجود دارد و آدم ها یک عِرقی به محله دارند.

مساله همین است. شهرسازی نو، تجربه ای مختص ما ایرانی ها نیست، خیلی از کشورها بافت سنتی خود را دارند و به شهرسازی نو نیز روی آورده اند اما به اصطلاح مردم بالا شهرش همانقدر به محله شان عِرق دارند که یک نفر در محله در سنتی و قدیمی. اکباتان یک محله جدید است اما می توان عِرق را در افراد مشاهده کرد. چرا این را در محلات دیگر شاهد نیستیم؟ در چنین فضایی از لحاظ روان درمانی چه باید کرد؟
آدم ها به خاطر میزان پولی که دارند نباید ساکن یک محله شوند بلکه مولفه های هویتی محله باید برایش اهمیت داشته باشد. آیا افراد به دنبال کتابفروشی محله می گردند؟ آیا محله را به عنوان یک پکیج تعریف می کنند یا فقط با یک ریموت درِ پارکینگ را باز می کنند و از خانه به عنوان خوابگاه استفاده می کنند؟ مساله مهم و فراگیری که وجود دارد، خوابگاهی شدن زندگی شهروندان ایرانی است که به سمت شهرنشینی غلبه پیدا کرده است و این به سبک زندگی مردم تبدیل شده است. اینکه آیا ما که در تهران زندگی می کنیم نسبت به ساکنان ساختمان کناری مسئول هستیم یا خیر؟ صرف دادن یک شارژ و داشتن یک ریموت برایشان کفایت می کند. یک بخشی به این مرتبط است که انسجام و اعتماد اجتماعی ما دچار مشکل شده است از طرفی هم نظام مدیریت شهری در بلندمدت و هم خود شهروندان به سمت و سوی مصرف گرایی رفته اند؛ فکر آن ها هرگز درگیر این نیست که آیا برای جمع آوری پسماند راه حل دیگری هم وجود دارد؟ مردم همین که هست را پذیرفته اند و خود را به این مسائل مرتبط نمی دانند و می گویند که همه مسائل محله به شهرداری مرتبط است. این نیازمند نوعی پرورش منش و پرورش مهارت ها است. منِ شهروند باید در تعامل با محیط اجتماعی و فیزیکی خود باشم و این یک مساله پرورش دادنی است؛ اینگونه نیست که بگوییم مثلا هلندی ها این تعامل را به طور ژنتیک داشته اند بلکه آن ها هم این مهارت را در مسیر توسعه آموخته اند. ما این فضا را در شهرهای تمدنی کهن خود داشتیم که برایمان مهم بود خاکی که روی آن راه می رویم چه وضعیتی دارد. البته حساسیت شهروندان به این شکل که شکایت های زیادی از وضعیت شهری دارند، وجود دارد اما در حد شکایت باقی می ماند. شاید شهروندانی که خواسته اند اثربخش باشند نتوانسته اند. این ها نیازمند اعتمادسازی و به وجود آوردن رویدادهای مشترک است. می توان روزهای تعطیل را به عنوان قدم های اولیه تعریف کرد تا بتوان مردم را به فضاهای شهری بازگرداند. مردم احساس می کنند اگر در همان چاردیواری خودشان باشند از امنیت و راحتی بیشتری برخوردارند و کسی با انتخاب های شخصی آن ها کاری ندارد و این دیدگاه، منجر به محدود شدنِ بیشتر در فضاهای بسته می شود در صورتی که اعتمادسازی اجتماعی که مسئولیتش با رده های اجتماعی مختلف است، این فضا را به مردم می دهد که تو به عنوان یک شهروند با انتخاب هایت در چارچوب قانون، پذیرفته و مورد احترامی و این فضا متعلق به توست نه اینکه من با چند بلوک و موانع فیزیکی موقت، اجازه ندهم که تو حتی بتوانی به خانه ات دسترسی پیدا کنی! در این شرایط احترام متقابل به مردم باید کمک کننده باشد ضمن اینکه همه ما به بهبود تربیت های مهارتی نیازمندیم.

مسئولیت بهبود تربیت های مهارتی شهروندان با چه ارگان یا گروهی است؟
بخش بسیار موثری که می توانسته و می تواند این کار را انجام دهد، شورایاری ها هستند. شورایارها شبکه ای از فعالان مدنی محلات هستند که به تعداد محله های تهران، کنشگر محله ای دارند و محله ها را به خوبی می شناسند و برای شورایاری داوطلب می شوند. شورایاری در روند تحولاتش، روزها و شرایطی را هم تجربه کرده که متاسفانه واسطه گرهای ملک و خرید و فروش زمین بر آن ها غلبه کرده اند و این اتفاق منفی ای بوده است اما اکنون امکان اصلاح آن وجود دارد و اتفاقا من معتقدم که اصلاح سیستم شورایاری ها باید به شکلی باشد که وظایف و کارکرد شورایاری ها را بازنگری کند، نقش موثرتری به آن ها داده شود و شورایار را به عنوان یاری دهنده و بخشی از شورای شهر تعریف کند. باید در کمیته ها، کمیسیون ها و بخش های نظارتی شورای شهر، درصد مشخصی از شورایاران که در یک نظام اتحادیه ای که با رای داخلی می توانند انتخاب شوند حضور داشته باشند، کار کارشناسی کنند و بتوانند بازتاب دهنده و تعامل گر محله ای باشند و همچنین بتوانند وضعیت یک سویه قدرت از بالا به محلات را تعدیل و اصلاح کنند. فکر می کنم شورایاری یکی از مهمترین نهادها است. یکی از وظایف حوزه اجتماعی-فرهنگی شهرداری و نهاد عمومی-اجتماعی اش، همین متعادل سازی رفتار شهروندی است. اینکه ما کلاس ها و کارگاه هایی برگزار کنیم در کلیشه ای ترین شکل ممکن، بی فایده است در صورتی که کارگاه به معنی کنشگری محله است. آیا شهردار، محله را آماده کرده برای اینکه مردم با هم روبرو شوند؟ وقتی کنشگر محلی با بقیه پیوند می خورد و معتمد سیاست شهری واقع می شود به یک نتیجه مثبت می رسیم. فکر می کنم اینجا باید شورایارها در سیاست های شهری حضور داشته باشند و یک جاهایی این نگاه های قدرت را تعدیل کنند. ما باید به سمتی برویم که شهروند، نقش موثرتری داشته باشد. یک سری مسائل مانند نام گذاری ها تفویض می شود به بخش های خاص اما می تواند با وفاق عمومی یا طرح پیشنهاد در سطح محله هم اتفاقات خوبی رقم بخورد. یکی از نمونه های خوب که در این دو سال اتفاق افتاد، در منطقه یک تهران بود که در نیمه شعبان به آن ها اطلاع داده شد که اگر  برای آذین بندی محله ها آمادگی دارند شهرداری به آن ها کمک می کند و از آن مدل متمرکز که خودمان ریسه بکشیم و پرچم بزنیم، به سمت مشارکت محلی یک گام برداشتیم و حتی خود اهالی محله ها و کوچه ها از شهرداری مدل خواسته بودند. این یک حرکت گام به گام مثبت است. یا مدلی که در منطقه دوازده به عنوان فعالیت های فراغتی روزهای تعطیل می بینیم، بازارگردی با دوچرخه است که خودِ شهر همپای مردم رکاب می زند. شما وقتی می توانید از شهروند انتظار داشته باشید که شهروندی رفتار کند که تعلق محلی داشته باشد؛ احساس کند من هم در این فضا نقش آفرینم و می توانم موثر داشته باشم. به نظر من مهم این است که مردم اعتماد کنند، علاقه مند و کنجکاو شوند که بدانند در محله ها چه خبر است. شاید یکی از ویژگی های محلات قدیم این بود که پنجره ای رو به کوچه باز می شد و مردم از رفت و آمدهای محلی مطلع می شدند. این هنوز در تهران ناممکن نیست. ما هم محله های قدیمی ای داریم که می تواند کارکردهایش تقویت شود و هم محله های جدید و مجتمع های بزرگ را می توان منسجم کرد. از خود اهالی بخواهیم که در لابی های بزرگ خودشان، کارهای خلاقانه کنند. ایده پردازی در ابتدا سخت است اما در ادامه مردم می توانند کارهای مثبت زیادی انجام دهند.این برگشتن مردم به سمت کوچه و خیابان حرکت مثبتی است. خیابان یک فضای مشاء، برای استفاده همگانی است و به همه مردم تعلق دارد و حضور بیشتر آن ها باعث می شود خدمات موثرتری مطالبه شود. مردم باید حس کنند که به فضای خودشان برمی گردند آن وقت به درختان و سنگ کشی ها هم نگاه می کنند و به تغییرات محلی حساس می شوند. مردم باید حضور داشته باشند و فعالیت کنند. البته این با یک چوب جادوگری شدنی نیست؛ حرکتی است زمان بر که سرسختی می خواهد و دستاوردش حتما به نفع مردم است به این دلیل که شهر متعلق به مردم است. این در راستای حق شهروندی همگان است. آدم ها باید با واقعیت هم روبرو شوند و پیش نیاز این مساله، بهبود مهارت هاست که بتوانند در کنار هم همدلی را تقویت کنند. در بحث بحران که اواخر سال 97 اتفاق افتاد، تاکید خود من بر این بود که مردم را هوشیار کنیم نسبت به سالمندان، کم توانان و افرادی که تنها زندگی می کنند. آن ها ممکن است در شرایط خاص جا بمانند و کسی نتواند به آن ها کمک کند. شما اگر در یک مجمتع صد واحدی زندگی می کنید باید بدانید که چند سالمند در ساختمان تان زندگی می کنند تا در شرایط بحرانی بتوانید به آن ها کمک کنید. چیزهایی که فکر می کنیم فقط متعلق به محله های ایرانی سنتی است را می توانیم در فضای امروز تجربه کنیم؛ مسائلی از قبیل چای یا قهوه خوردن با واحد کناری یا خرید نان تازه برای همسایه سالمند.
منبع: ماهنامه شورایاران
 
کد مطلب : ۳۵۹۴